روزها و ماهها میگذرند و ما شاهد پخش سریالهای گوناگونی از شبکه های مختلف سیما هستیم. سریالهای طنز، خانوادگی، پلیسی و ... . بیشتر آنها را دنبال میکنیم ، نه برای آنکه رضایتمان را جلب کرده اند! صرفا برای اینکه وقتمان را پر کرده اند! یا برای لحظاتی خنده را بر لبمان نشانده اند! اما این روزها شاهد پخش سریالی بودیم که واقعا جای خالی اش را در تلویزیون به وضوح حس میکردیم!

تماشای سریال "پرده نشین" فرصت خوبی بود که برای دقایقی هم که شده از خیابانهای شلوغ و ماشین های آخرین مدل و خانه های لوکس و تجملاتی و خانواده های همیشه درگیر این روزهای تلویزیون جدا بشیم و دل به تماشای سر سبزی زمین های بابرکت روستا بدهیم، قدم در خانه هایی بگذاریم که پنجره هایشان هنوز رو به حوض های پر از آب و باغچه های سبز و گلهای رنگارنگشان باز میشود،

 

 

هم نفس زن و شوهر هایی بشویم که در بالا و پایین شدن روزهای زندگی، هنوز قلبشان برای هم میتپد، بچه هایی که احترام به پدر و مادر و استاد لحظه ای یادشان نمی رود...
آری اگرچه میدانیم اینها همه در قالب یک "فیلم" است و ممکن است واقعیت خارجی نداشته باشد، اما تماشای ارزش های انسانی که در فطرت همه ی انسانها نهفته است، برای همگان لذت بخش است ، اگرچه خود را فرسنگ ها دور از آنها ببینند...!

 

حال که بعد از مدتها شاهد پخش چنین سریالی از تلویزیون بوده ایم، خوب است از این فرصت پیش آمده به خوبی استفاده کنیم و نکاتی را که از تماشای این سریال بدست آورده ایم برای هم بازگو کنیم، اشتیاق یکدیگر را برای تماشای این گونه سریالها بالا ببریم تا به تبع بالا رفتن سطح کیفیت تقاضاهای ما، کیفیت آثار تولیدی تلویزیون هم بالا برود و تولید کنندگان سریالهایی از این دست، با دلگرمی بیشتری به کارشان ادامه بدهند.

 

مجموعه " پرده نشین" به کارگردانی " بهروز شعیبی" از اول آذر ماه امسال به روی آنتن شبکه یک سیما رفت.

 

 

استان فیلم از آنجایی شروع میشود که "هدی" پس از سالها زندگی و تحصیل در خارج از کشور برای مراسم خاکسپاری مادرش به ایران باز میگردد. بازگشت به جمع خانواده ای که سالها از آن دور بوده، رویارویی با دخترش "مائده" که موقع رفتن او از ایران فقط چهار –پنج سال داشته و حالا حاضر نیست پس از این همه سال او را به عنوان مادر قبول کند و تلاش های اطرافیان برای بهبود این رابطه مادر و دختری؛ وقایعی است که کم کم بیننده را برای ورود به متن اصلی داستان آماده میکند.

 

 

هدی در خارج از کشور درگیر یک پروژه ی تحقیقاتی در حوزه ی علم ژنتیک است و برای ادامه ی فعالیت های تحقیقاتی اش احتیاج به سرمایه دارد. بنابراین تصمیم میگیرد سهم الارث خودش را به "داوود"(شوهر خواهرش) بفروشد و درست زمانی که خود را برای برگشتن آماده میکند، داوود سندی را به او نشان میدهد که بر اساس آن زمینهای کشاورزی و حوزه ی علمیه ی شهر که پدر هدی آنها را وقف کرده است، مهریه ی مادر هدی بوده و بنابراین پدرش بدون رضایت یا وکالت مادرش اجازه ی وقف کردن آنها را نداشته است.

 

هدی جریان را با "حاج آقا شهیدی" روحانی معتمد شهر_ که شوهر عمه ی او هم هست _ و اختیار اموال وقفی پدرش با اوست مطرح میکند. حاج آقا شهیدی به صحت وقف یقین دارد زیرا رابطه ی نزدیکی با پدر هدی داشته و او را مردی متدین و متشرع میداند که محال است بدون رعایت موازین شرعی و قانونی کاری انجام داده باشد. و مسئله ی پیش آمده را ناشی از کوتاهی او در تهیه ی سند یا تنظیم وکالت نامه ای از طرف همسرش میداند. 

 

 

مائده به همراه همسرش "محمد حسین" _ پسر حاج آقا شهیدی _ یک شرکت ساختمانی به نام " آبنما " را ثبت کرده اند. مائده برای راه اندازی شرکت از اموال خودش استفاده کرده بنابراین شرکت به نام او ثبت شده و تمام قرارداد ها با امضای او انجام میگرفته . محمد حسین به همرا "آرش" _ پسر داوود_ که یک سوم شرکت سهم اوست_ کارهای شرکت را بر عهده دارند. آنها زمینهایی را از فردی بنام "حمید مرادی" خریداری کرده و پیش فروش یک مجتمع ساختمانی را شروع کرده اند. پروژه ی آبنما در ادامه ی مسیر با مشکلات مالی مواجه میشود و طلبکاران برای وصول طلبهایشان از محمد حسین و مائده شکایت میکنند و در پی این شکایات مائده بازداشت میشوند.

 

 

در ادامه ی داستان معلوم میشود زمینهای پروژه ی آبنما در اصل زمین های کشاورزی بوده اند و حمید مرادی(فروشنده ی زمینها ) مجوزی برای تغییر کاربری زمینها نداشته و با دادن رشوه توانسته جریان را مسکوت نگه دارد. اما در بازرسی های به عمل آمده این ماجرا رو میشود و اتهام این کار خلاف قانون به گردن محمد حسین می افتد. مرادی متواری میشود و پولهایی را که از مردم برای پیش فروش خانه ها گرفته اند را با خود میبرد. پلیس در جست و جوی مرادی ست و مائده هم با ضمانت سند آزاد شده.

 

 

بخش دیگری از فیلمنامه این سریال به زندگی حاج آقا شهیدی و طلبه های حوزه ی علمیه گلشن آباد می پردازد:

 

حاج آقا شهیدی استاد و مدیر حوزه ی علمیه گلشن آباد است. از طلبه های مدرسه ی فیضیه ی قم بوده و پدر و اجدادش همگی روحانی بوده اند. به غیر از محمد حسین پسر دیگری داشته بنام مرتضی که در دوران جنگ شهید شده. روحانی معتمد مردم است. همه او را قبول دارند و وجوهات شرعی شان را به او میدهند. حسن معاشرت با مردم، رعایت انصاف و احترام به حقوق مردم، امانتداری و التزام به رعایت احکام دینی و شرعی ؛همه از مواردی هستند که وی را محبوب و مقبول مردم شهر کرده است. حاج آقا شهیدی در روابط خانوادگی خود نیز بسیار موفق عمل کرده. ابراز علاقه های به جا و به موقع به همسرش و احترام متقابل بین آنها، محبت و دلسوزی پدرانه و احترام او به عروس جوانش باعث شده تا مائده هم او را در مقام یک پدر واقعی قبول داشته باشد و ناملایمات زندگی ذره ای از این مقبولیت نکاهد. حاج آقا شهیدی عمرش را صرف تربیت طلبه هایی کرده که بتوانند مبلغان خوبی برای معرفی دین حقیقی به مردم باشند، اما با پسر خودش محمد حسین که درس طلبگی را رها کرده و راه دیگری را برای زندگیش در پیش گرفته نیز رفتار مناسبی دارد. راهنمایی و دلسوزی های پدرانه برای او، احترام به سلایق و عقاید فرزندش باعث شده تا همواره در کنار او نقش مشاوری دلسوز داشته باشد و هرگز نظر و سلیقه ی خود را بر او تحمیل نکند، هنگامی که فرزندش درگیر مشکلاتی شده که در به وجود آمدن آنها بی تقصیر هم نبوده، به جای توبیخ و سرزنش او، دلسوزانه به راهنمایی و چاره جویی برای حل مشکل وی می پردازد. این رفتار سبب حفظ اقتدار و جایگاه پدرانه ی او در نظر محمد حسین شده و در جایی که علی رغم میل باطنی خود به امر پدر خود را به پلیس معرفی میکند به خوبی نمایان است.

 

 

طلبه های حوزه ی علمیه ی گلشن آباد با علاقه ی خاصی طی مراسمی به دست او ملبس به لباس روحانیت میشوند.
حاج آقا شهیدی در میان شاگردانش نیز مقبولیت و جایگاه ویژه ای دارد. زمانی که عده ای سعی میکنند با پر رنگ کردن و مبالغه در خطاهای پسرش محمد حسین و زیر سوال بودن صحت اموال وقفی تحت اختیار او، جایگاهش را نزد مردم متزلزل کنند و مقبولیت او را زیر سوال ببرند، درس آموخته های با بصیرت او، فریب این عوام فریبی ها را نمیخورند و هوشیارانه سعی در آگاه کردن مردم دارند.

در نگاهی دیگر شاهد روایت درس آموختن طلبه ها در حوزه ی علمیه و ماجراهای " برات علی" طلبه ی جوانی که در پی ازدواج با دختر مورد علاقه اش، بر سر دوراهی سختی گرفتار شده، هستیم. دوراهی جلب رضایت پدر همسرش که از او میخواهد طلبگی را رها کرده و در کنار او به کشاورزی مشغول شود و پدری که از کودکی او را با رویای دیدن در لباس روحانیت بزرگ کرده. تردید در انتخاب یکی از این دو راه سوالاتی را در ذهن او شکل میدهد که یافتن پاسخ مناسب برای آنها، برات علی را به تفکر بیشتری درباره ی راه و هدفش وا میدارد.

این مطلب ادامه دارد. لطفا با ما همراه باشید.

 

 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩۳/۱٠/٤ | ٢:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : فاطمه | نظرات ()