حقیقت کل یوم عاشوراوکل ارض کربلا

قسمت هفتم

ازفرمایشات استادم بانوفاطمه:

ندای"هل من ناصرینصرنی"حسین،جلوه همان استبشاری ا‌ست که شهدا‌ء وسیّد ومولایشان

درقلوب حق‌جوی سالکان کوی بقای الهی،طنین می اندازند.دعوت نامه‌ی خدای وجود وربّ

وجود هرکس ا‌ست که به دست حسین بن علی-علیه السلام- وبالسان نورانی جان ووجودش

خوانده می‌شود؛بنابراین باورودبه حقیقت"کل ارض کربلاوکل یوم عاشورا"متوجه می‌شویم

که حاکمیت وحیات بی محتوای یزیدی،دنیا،هوی،راحتی ورفاه،وادی نیستی وعدم جانسوز

ا‌ست.کربلاییان فقط آنهایی نبودند که درمقطعی اززمین علیه یزید جنگیدند؛بلکه کربلاییان

همیشه هستند،چون کربلا،همه جاهست.

همانطورکه درکربلا دو جبهه وجودداشت،برای مانیز دو جبهه وجوددارد.جبهه‌ای پوچ و

جبهه‌ای پرمعنا.باید ازنهضت حسینی،چگونگی بازیگری خویش را در نمایش هستی پیداکنیم

ونقش خودرا درایفای کربلایی بودن به اجرادرآوریم وببینیم درلبیک به ندای"هل من ناصر"

مولایمان درانجذاب هستیم یادرفراروگریز.

"الناس عبیدالدنیا والدین لعِقٌ عَلی السنتهم یحوطونه ما دَرَت مَعایشهم إذا محصّوا بالبلاء

قَلَّ الدّیانون"

{مردم بندگان دنیاهستند ودین بازیچه‌ای برزبانشان است احاطه مکنندآن را(عمل به دین

میکنند)اما وقتی بلاآنهارااحاطه می کند،دین داران کم میشوند.}

(بحارالانوارج46،ص382-تحف العقول،ص245)

کربلاییان درطول زمان ودرمقاطع زمین می آموزند که بااستفاده ازتوانمندی‌ها‌ی خویش با

درد نومیدی بجنگند.پی می برند که می تواننداز سستی‌ها،ترس‌ها،شرارتها‌ی ابدیت،سفر زر

و زور وتزویر،از پوچ وتو خالی بودن قالب،زورمداری هوا‌ی نفس،زرمداری جاذبه‌ها‌ی

امیال حیوانی،ترسها‌ی کاذب قوه‌ی واهمه وازدست‌دادن‌‌ها‌ی کاذبانه‌ ومتوهمانه دردین داری

ریاکارانه‌ی نفس درجلوه‌ی"الذین هم یراوون"از عبادت‌ها‌ی خشک وبی محتواوبی حقیقت

ویل شده،به حقیقت وبزرگی جان و روح وهستی خود واقف شوند،درمقابل قامت رعنا و

آینه‌ی تمام نمای زیباییها‌ی هستی درجلوه‌ی انسان کامل،شیفته‌ی خودِ برین خویش گردند،

تمام پوچیها وترسها را باامید ونشاطی تمام ترک گویند واین موانع را درجلوه پوچی و

بی محتوایی قالبِ تن ودر نمودِ بودِ زیبای حضرت حق تعالی درآینه‌ی اباعبدالله به شهود

بنشینند وبدانند که اگرچه ازیک سو ماخاکیان راچه به افلاک؛اما ازسوی دیگر ندای

"إرجِعی إلی رَبک"بلنداست. اگراز یک سوکوشش پوچ وبی محتوای نفس است،ازسوی

دیگر کشش حقیقی وزیبای خدا در جلوه‌ی حسین-علیه السلام- نیز هست.

انسان با چنین بینشی به بصیرتی دست می یابد که اسلحه‌های دشمن وطمطراق جاذبه‌ی

سکه‌ها،راحتی وتجملات درقالب پوچ اموال،ازدواج وعشیره،هرگز اورابه زانو درنمی‌آورد.

برای چنین فردی،تجلیات ریاهای نفس در دین داری سطحی وبی محتوا،بی رمق وسست می‌شود؛

درنتیجه با ادراک این حقیقت،زیبایی‌های خدارا در جلوه‌ی امام دروجودِ خود به شهود می نشیند.

همه‌ی اینها حقایق کربلاو عاشورایند وچقدر سخت است آنها رادرقالب الفاظ بیان کردن ونوشتن.

چگونه می توان نشان دادکه همه‌ی «نمودها» درقالب«بود» هیچ وپوچ می‌شوند؟ برای درک این

حقایق باید به«کربلا» رفت ودر حقیقت آن سیر کرد.درکربلا خبر از لفظ وحرف نبود فقط

بازیگری وعمل جلوه داشت؛پس مانیز باید عمل‌ها را ببینیم تا به آن برسیم.

ادامه دارد.....



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳۸٦/٢/٢٠ | ٢:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : فاطمه | نظرات ()

حقیقت کل یوم عاشورا وکل أرض کربلا

 

قسمت ششم

 

کربلا درهرروز وهرمکان،جلوه گر دوصحنه است. جلوه‌ی زیبایی‌ها‌ی میراث انبیاء،در

 

صحنه‌ی وجود وجان وجلوه‌ی زشتی وقباحت ماهیت شیطانی،درجسم تن وزندگی مادی.

 

انسان‌ها بازیگر این دوصحنه‌اند وبرای اینکه راه را گم نکنند،دچار توجیه نشوندونفسشان

 

درجلوات شیطانی توجیه‌شان نکند،درهر زمان وهرمکان، نمایش الهی کربلا برایشان

 

برپاست ووبازیگرانش زنده وفعال دروادی برهوت جهنم ووادی نور لقاءالله به نقش آفرینی

 

مشغولند.

 

اگرازلسان معصوم بیان شده‌است کل أرض کربلاوکل یوم عاشورا،این سخن سطحی و

 

مبالغه‌آمیز نیست؛بلکه حقیقتی نوری است.چرا که معصوم باحضور وتسلط خویش برتمامی

 

افق‌های حیات انسان ونظاره برریز ودرشت زندگی فردی واجتماعی او ونحوه‌ی حیات

 

آدمی درزمین،چنین سخنی را بیان فرموده‌است.

 

اگرزمینیان،حقیقت کل زمین‌ها کربلا وکل روزها عاشورا رااز کلام معصوم با باورهای

 

درونی وقلب،نه بااندوخته‌های ذهنی خوددریابند،اگر حضور ونظارت امام رادرصحنه‌های

 

زندگی خود ادراک کنند،اگر خودرا درجنبه‌های چیستی نازله‌شان درمقابل هستی برتر و

 

آینه‌ی برین خود،ببینند وبا عالم بقاء وابدیت در جبهه‌ی حسینی روبرو شوند،امید ونشاط،

 

تمام وجودشان راپر خواهد کرد تا آنجا که مصداق آیه‌ی زیر می شوندوبه عالم بقای جلواتِ

 

لحظه به لحظه‌ی لقای الهی بار می یابند.

 

((إنََّ الذین قالوا ربُنا الله ثُمَّ استقاموا تتنزلُ علیهم وأبشروا بالجنة التی کنتم توعدون))

 

{آنان که گفتند محققاً پروردگارما خداست وبراین ایمان پایدار ماندند، فرشتگان برآنها نازل

 

شوندومژده دهند که هیچ ترس وحزن واندوهی درگذشته خود ندارید وشمارا به همان بهشتی

 

که وعده دادند،بشارت باد}

 

چقدرسنگین است این حقایق رادرقالب الفاظ گفتن وچقدر سنگین است درقالب گوش حیوانی

 

شنیدن وشنواندن!ای کاش می شد متکلم زبان ببندد ومستمع گوش ظاهر رادرهم کشد تا به

 

جای جلوات کثرت،نظاره گر وحدت شوند،با ارتباط قلوب به کربلا روند وهمه‌ی این گفته‌ها

 

وناگفته‌ها رادر این سرزمین ببینند وبیابند.جایی که حق باتمام حقانیتش پایین آمد،تاباطل رابا

 

تمام جلواتش نشان دهد.

 

چه جای حرف زدن،لفظ وماهیت است.چقدر دردناک است کربلایی باشد ومابخواهیم آن را

 

بالفظ وبرخورد امواج درگوش بشنویم!چقدرسخت است وقتی کربلا همه جاهست وعاشورا

 

همه روز است ما درلابه لای کتابها والفاظ دنبال این حقیقتِ هرجایی ونورتابان هرزمانی

 

بگردیم.

 

چه بلایی برسرما انسان‌ها آمده‌است؟!چراازحق،چنین دورشده‌ایم که برای رسیدن به آن باید

 

ازحجاب الفاظ وسیاهی‌های قلم،عبور کنیم؟! درحالیکه این نورباما ودرماست.

 

اگربفهمیم«صورتی درزیر داردآنچه دربالاستی»ودربیابیم که«هستی»چگونه درقالب«چیستی»

 

نازل شده ودراین نزول چه مراحلی راطی کرده‌است،خواهیم فهمید درکربلا چه گذشته‌است و

 

کربلا به عنوان "کل ارض"چه تأثیری درروند حرکت فردی واجتماعی بشر درطول حیاتش

 

گذاشته‌است وبادرک این دو امرمی فهمیم،حقایقی که ریشه درهستی واتصال به مبدأ در

 

جلوه‌ی "انالله"دارد،هرگزدرقالب کلام،لفظ وتحلیل عقل جزئی نمی گنجدوبه عنوان حقایقی

 

ناگفتنی درنظام هستی باقی خواهد ماند.حقیقتی که درسیره‌ی عملی کربلاییان،نه به گزارش

 

که به نمایش گذاشته شد.

 

ماراچه شده که چشممان اینقدر بسته‌است؟ چرااینقدر محدود شده‌ایم؟چه باید بکنیم؟!از یک سو

 

جانمان فریاد می زند وحسین را می طلبد وازسو‌ی دیگر جسممان فریاد«فاصله» راسرمیدهد.

 

جانمان می گوید«بیا» جسممان می گوید«نمی‌شود،راه دوراست»جان می گوید«کربلا»جسم

 

می گوید«به کجا؟درکجا؟».

 

حسین جان ازتو وکربلایت چگونه سخن بگوییم،درحالی که توبه مانزدیکی وماازتو دور،چرا

 

به مامی گویی «جان»ماکربلاوعاشوراست،چرانشانمان می دهی که درجانمان هستی؟مگر

 

فاصله‌های مارا با خود نمی بینی؟!پای ماضعیف،لنگ ودرگِل مانده‌است،مَرکب ما خراب شده،

 

سیاهی وظلمت دنیا رابه خودگرفته‌است.چطور می توان وسعت وبزرگی وجود شمارادرقلب

 

کلام وتحلیل عقل جزئی آورد؟!چطور می توانیم گزارش دهیم وگزارش بگیریم آنچه شما بابذل

 

جان به نمایش گذاردید؟!این چه عالم وحشتناکی است؟!چه دوری وفراقی است؟!چرااینقدراز

 

خود جدائیم وازتو بریده؟! وتوچرااینقدر به مانزدیک ووصلی؟!

 

"بنفسی وامّی واهلی ومالی وأسرتی"

 

تازه می فهمیم وقتی بامن سخن "هل من ناصرینصرنی"را می گفتی،برای خودت نبود،بلکه

 

برای من برترم صدا می زدی،نه بخاطر اینکه به تو یاری رسانم وکمکت کنم؛بلکه برای

 

اینکه همراه خود ببری،ندایم دادی،خواستی تا هستی‌ام رابشناسم وغایتم راببینم. وایجا بود که

 

فهمیدم تابشر روی زمین است ندای"هل من ناصر"تو طنین‌انداز است.دانستم اینها سننی است

 

که باید ازکربلا وعاشورا بیابم.این ندا مربوط به مقطعی اززمان ومکان نیست،این صدا ،

 

صدای هستی است نه چیستی،فریاد وصل شده‌ی به وحدت،به اسیران درکثرت است.

 

حسین-علیه السلام-نمی فرماید بیایید به من کمک کنید،بلکه می فرمایند بیایید دستم رابگیرید

 

تا حرکتتان دهم تا ازخاک جدایتان کنم وشما رابه افلاک برسانم.ازخود دانی رهایتان کنم و

 

به خود برین سوقتان دهم،اززندان آزادتان کنم وبه وسعت بی نهایت لقاء خداوندِ وجودتان،

 

بارتان دهم.اینها همگی حقایق نوری کربلا وعاشوراست که برای رسیدن به آن باید روح و

 

دل،حرکت کند و جان،سالک شود.روح باید درآن حضورداشته‌ باشد نه جسم،تن،گوش وذهن.

 

 

ادامه دارد.... 

 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳۸٦/٢/٦ | ۱:۳٥ ‎ق.ظ | نویسنده : فاطمه | نظرات ()